تبليغاتX
 ღ♥ღimmortalღ♥ღ

تولدم مبارک و سالروز وبلاگم

خب کسی که تولدم یادش نیست گفتم خودم واسه خودم تولد بگیرم تا فقط موقع فوت کردن یه آرزو کنم تا شاید آرزو ما بر آورده بشه......

۱

۲

۳

فوت

آرزو کردم...

سال دیگه همچین موقعی میگم که چی آرزو کردم

راستي سالروز وبم هست به خودم و وبم تبريك ميگم كه يك سال بلگفا منو و خاطراتم رو تحمل كرده و گذاشته درد و دلام رو بنويسم

 

اینم منم که دارم در پیشگاه خدا دعا میکنم

 

کاش میشد به زمان عقب برگشت تا  هیچ وقت دلش رو نمیشکستم...

گاهي وقتا زندگي تمام حواسشو جمع ميكنه تا ببينه تو چي دوست داري تا درست همون رو ازت بگيره....

كاش هيچ وقت نميفهميد كه من چقدر دوستت داشتم....

 


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت


خیلی........................

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی....... وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد ....... وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی ...... وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند ..... وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد ..... وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود ..... وقتی تمام درها به رویت بسته است.... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.....

اینم خودمم.............

 

دنیا را بد ساخته اند......... کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این...........

زمستان اینجا ست

و من تنهای تنهایم

سرما بی معنا ست

بهار دور است

واژه ها در سکوت معلق اند

و زمان بی مفهوم تر از همیشه ایستاده به خواب رفته

ماهی دلتنگ تر از من به عقربهی ثانیه شمار چشم دوخته

عقربه به من زل زده

و من تنهایم...

زمستان این جا ست

شاعر:لیمورا

اینم به افتخار لیمورا.....

که از خودش چیزای خوب خوب تراوش میکنه........

 


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت


عشق افسانه است

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت


li love u

لاک پشت ها هم عاشق میشن ولی تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه

 

I + You = we

You + Me= we

We - You = nothing

Everything=my love

Love = You

You = My Love

My love=Every thing

You are my love

I LOVE YOU

 

 


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

سال نو  مبارک

 


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


چند تا عکس خوشگل خوشمزه

 

  

 

 

 


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت


عشق چیست؟ happy your valentine day

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد
.
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان
.
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای
love
است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است
.

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد
.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست
.

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد
.

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد
.

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد
.

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود
.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت


دل تنگی

دل تنگی

آه عزيزم!

كاش مي دانستم تو كدام سويي ؟ كجا ؟ در كدامين سرا ؟

اما برايم فرقي نمي كند فقط مي خواهم با تو باشم.........

تنهايي ، بدون تو بدون خيلي سخت است باور كن

باور كن..........

كه من به تو محتاجم همانند بنده اي به خالقش

مي دانم تو بر مي گردي اما كي ؟

عزيزم هر شب كه چشمانم را روي هم مي گذارم

تمام خاطراتت را در خواب مي بينم.

وقتي به من گفتي مي خواهي براي مدتي از پيشم بروي

همانند ديوانه اي نمي دانستم چه بكنم

مي دانم تو آنقدر خوبي ، آنقدر مهربان

كه اگر از تو مي خواستم پيشم مي ماندي

ولي نمي دانم چه شد كه از تو نخواستم.............

و تو رفتي.....

به من گفتي زود بر مي گردي

مي دانم به قولت وفا مي كني......

و بر مي گردي

اما من نمي توانم همين مدت كوتاه را هم تحمل كنم

كاش من هم با تو بودم ، در كنار تو

نمي دانم اين دوران جدايي را چگونه تحمل كنم

به چه اميدي .................

اگر اميد به بازگشتت را نداشتم

همان لحظه كه درباره ي رفتنت به من گفتي

جانم را به تو مي دادم و اين دنياي خاكي را ترك مي كردم

مهربانم !

                 من به اميد بازگشتت اينجا منتظر مي مانم

                                      


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

دوستت دارم

شب بود .......... تاريك ولي زيبا

من بودم و خيال تو ،تنها ولي عاشق ، عاشق تو

در ميان تاريكي شب به دنبال چه مي گشتم ؟

نمي دانم

شايد شاخه گلي سرخ كه به تو تقديم كنم

و عشقم را به تو ثابت

شايد به دنبال قاصدكي

كه بيايد و به تو بگويد عاشقت تنهاست

و يا شايد به دنبال شمعي

كه به شب من روشنايي بخشد

آري ، من شمع را طلب مي كردم

چون مي دانستم

شمع هر كجا باشد پروانه نيز آنجاست

و اگر پروانه باشد گل نيز هست

آنوقت گل را براي تو مي فرستادم

تا به تو بگويم دوستت دارم

پروانه را به سراغت مي فرستادم

تا گرد تو همچو گل بگردد

و شمع را نيز،

تا به تو بفهماند عاشق تو نيز مانند اين شمع

مي سوزد تا به شب تو روشنايي بخشد

و در آخر جانم را

تا تو باور كني عاشقم ، عاشق تو

عزيزم !

همه ي اينها را گفتم تا در آخر به تو بگويم

ديوانه وار دوستت دارم

و عشق من حقيقتي بيش نيست

  

 


 

نوشته شده توسط ღ فرناز ღ در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت